سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جلد دوم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387

جلد دوم

به نام تو که برایم بهترینی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

تو آمدی و بهار زندگی ام فرا رسید ...

تو آمدی و کویر دلم ، تبدیل به دریایی از عشق و محبت شد ....

آمدی و خوشبختی را با خود بهمراه آوردی...

تو همانی که من میخواستم ، تو همان آرزوی منی ای آرزوی من...

با ورود تو به قلبم خوشبختی در زندگی ام تضمین شد و فرداها را

در کنار تو زیبا می بینم و می دانم با تو زندگی ام پر از

خاطره های شیرین و ماندگار خواهد بود.

دستان گرمت را به من بده ، سرت را بر روی شانه هایم بگذار

و درد دلهای عاشقانه ات رادر گوشم زمزمه کن ای عشق من ...

می خواهم با تو همان مرد خوشبخت باشم ، همانی که برای

 رسیدن به تو خودش را به آب و آتش زده...

اینک که تو را یافتم دیگر به جز خوشبختی مان هیچ آرزویی

 را از خدای خویش ندارم، ای تک ستاره آسمان تاریک قلبم خیلی دوستت دارم و

میخواهم تا آخرین لحظه نفسهایم تو راعاشقانه دوست داشته باشم

 و به تو عشق بورزم و با عشق تو زندگی کنم...

تو آمدی و به من نیروی عشق دادی تا با این نیرویی که

در وجودم است عاشقانه با تو زندگی کنم و به عشق تو در مقابل

 سختی ها و مشکلات زندگی بایستم....

دوستت دارم ای تو که خزان سرد و بی روح دلم را تبدیل

 به بهار سبز عاشقی کردی عزیزم

ازمجنون قصه ها نیز دیوانه ترم .....

این قلب کوچک و پر از درد من فدای تو ، این قلب من بی ارزش است جانم فدایت ...

می خواهم با گرمی آن قلب عاشقت در این دنیای سرد زندگی کنم و به تو و عشق تو

افتخار کنم ... خوشبختم چون در کنار تو هستم ، امیدوارم به فرداها چون در قلب مهربان

تو هستم و زندگی ام را بیشتر از همیشه زیبا می بینم

 چون تو همان زندگی منی ای بهترینم.

بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت دارم و بعد از

 خدای خویش تو را می پرستم و عاشقانه از ته قلبم ، با صداقت

و یکرنگی و یکدلی فریاد میزنم :

ای بهترینم خیلی دوستت دارم

و تا ابد و تا زمانی که خون در رگهایم جاری است در کنارت می مانم ...

بیا ...  چاپ
تاریخ : سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

حالا دیگه وقته اومدنته ... بیا دیگه که دلم از انتظار و بی قراری خسته شده ... خرد شده ... دیگه دلم نمی تونه یه لحظه به انتظارت بشینه ... خیلی دلم واست تنگ شده ... حالا دیگه وقته اومدنته ... بیشتر از این من رو منتظر نزار که خیلی دلم واست تنگ شده عشق من ... 


بیا که دلم واسه صدای قدمهات ... راه رفتن کنارت ... نگاه به چشمات و بوسه هات  ... دست گزاشتن تو دستات یه زره شده ... 


حالا دیگه وقته اومدنته ... بیا که دیگه ستاره ای نیست نشمرده باشم ... دیگه گلی نیست واست نچیده باشم ... دیگه شعری نیست که نخونده باشم ... دیگه حرفی نیست که نزده باشم ...


بیا که عاشقتم ... بیا که عاشقم باش ... بیا که تنها نمونم ... فقط بیا ...

سال جدید !  چاپ
تاریخ : یکشنبه 24 آذر ماه سال 1387

داریم به سال جدید میلادی نزدیک میشیم ... می دونی که همه میگن موقع سال تحویل هر آرزویی کنی بر آورده میشه ؟؟؟ امسال موقع سال تحویل خیلی دوست دارم با هم باشیم .. ولی خدا داند چی پیش میاد هر چی قسمت شه ... ولی میخوام باهم یه آرزو رو بکنیم ... دوست دارم حداقل با هم یه آرزو کنیم ... آرزو کنیم که هیچی ما رو از هم جدا نکنه ... هیچیز ما رو ضعیف نکنه ... همینطور که تا اینجای جاده دست به دست هم دادیم و اومدیم . بقیه جاده رو هم ادامه بدیم ... آرزو کنیم که زودتر به شهر عشق برسیم ... آرزو کنیم که این سختیا سریع تموم شه و روزهای زیبا تر بیاد ... روزهای فراموش نشدنی بیاد ... بهار برسه ... شکوفه برسه ... آرزو کنیم که تو لحظه های خوب و بد بتونیم کنار هم باشیم ... از خدا بخوایم همینطور که تا الان کلی به ما کمک کرده باز هم کمک کنه تا سریع به شهر آرزوها و شهر عشق برسیم ... آرزو کنیم که عشقمون جاودانه بشه ... آرزو کنیم که شکست ناپذیر باشیم و بتونیم این گره زندگیمون رو با کمک همدیگه باز کنیم ... نه تنها این گره ... همه گره های زندگیمون رو ...


خیلی دوستت دارم ...

نشونی  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 21 آذر ماه سال 1387

دوستت داشتم و دارم

تویی عمر دوبارم

بخوای یا نخوای 

دل رو برات میارم

اینو گفتم و میگم

بدون تو میمیرم

تو که نیستی من از کی

سراغت رو بگیرم


دلم چه بی قراره

نشونیت رو نداره

اگه بی تو بمونه

میمونه بی ستاره

نگیر ازم بهونه

صدام کن  عاشقونه

ببین که وقتی نیستی

چه غمی داره این خونه

اعتراف  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

سلام عزیزم


الان نصفه شب ... یعنی چهارشنبه صبحه در اصل ساعت ۴:۲۶ ...

اینقدر دارم آروم گریه میکنم و این مطلب رو می نویسم که مبادا از خوابه نازت بیدار بشی

شاید فکر کنی دیوونه شدم ... ولی سخت در اشتباهی ... من دیوونه بودم ...

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ... باید یه چیزی واست می نوشتم ...


الان وقتی اتفاقی از خواب بلند شدم صدای نفسهات رو شنیدم ... نا خداگاه اشک تو چشام حمع شد ...

اصلا نمیدونم چی بگم ... یعنی میدونما ... نمیدونم چطوری بگم !


چطوری بگم که عاشقتم ...

عاشق اون صورت معصومت که وقتی خوابی پر از نوره ...

عاشق اون بغلات ...

عاشق بوسیدنت وقتی چشات رو میبندی ...

عاشق اون قربون صدقه رفتنات ...

عاشق از اول تا آخرت ...

چطوری بگم که عاشقتم ...

عاشق روز قرار اول ...

عاشق نگاه اول ...

عاشق دستای پر مهر و گرمت ...

عاشق اون اسمت که لایق خودته ...

عاشق اون لبخند هایزیبات ...

عاشق اون چشمای خوشکل و نازت ...

عاشق اون نگاه های پر معنی ...

عاشق روحیه دادنات

عاشق راه اومدنت توی مشکلات ...

عاشق وقتایی که اسم تو توی گوشیه موبایلم میوفته ...

عاشق وقتایی که در انتظار دیدن توام ...

عاشق تمام روز های ماه مهر ...

چطوری بگم که عاشقتم ...

عاشق نگاهات وفتی که دلت گرفته ...

عاشق صدای نازت ...

عاشق جیغ حیغ کردنات ...

عاشق چشم های خوابالودت قبل و بعد خواب ...

عاشق نفس کشدنت وقتی که خوابی ...


دوست دارم اندازه همه ستاره ها و

آرزوم اینه که خوشبختت کنم ...


همسفر عشق  چاپ
تاریخ : سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

راهی که باید صبر کرد باید انتظار کشید تا به پایان آن رسید…

راه دشواری تا پایان زندگی مانده است ، راهی که مقصدش رو به خدا است …
از آغاز زندگی ام تنهایی در این راه به زندگی ام ادامه می دادم ، تنهایی بدون هیچ یار و یاوری …
آنگاه در بین راه فرشته ای را دیدم که عاشق آن شدم …
دیگر تنها نبودم دیگر احساس تنهایی نمی کردم چون هم یاری داشتم و هم یاوری…
غم و غصه های  عاشقی به سراغم آمد … همچنان او همسفرم ماند…
بدون او دیگر نمی توانستم به آن راه پر پیچ و خم زندگی ادامه بدهم…
دستهای گرمش را گرفتم و با او عهد بستم که تا پایان راه زندگی با او باشم…
او همسفرم شد ، همسفری که هیچگاه از او جدا نخواهم شد…
بیا و تا آخر راه با من باش ای همسفر عشق …
بیا و از سختی ها و از حادثه های زندگی در این راه سبقت بگیریم…
بیا و با همین پاهای پر توانمان تا آخر راه بدون توقف حرکت کنیم…
تنها باید به پایان راه نگاه کنیم و هدف ما بهم رسیدنمان باشد…
پایان این راه مرگ است ، یا با بهم رسیدنمان یا بدون اینکه بهم برسیم…!
بیا ای همسفر عشق ما آنهایی باشیم که بهم میرسیم و بعد  از دنیا وداع میگوییم…
سفر پر از حادثه ای در پیش داریم ، سفری که شاید ما را از هم جدا کند…
ما مسافران  شهر عشق هستیم ، مقصدمان شهر عشق است …
شهر عشق گلباران خواهد شد اگر ما به آنجا برسیم…
همه ساکنان شهر عشق منتظر ما می باشند...
و با  دسته گلهای زیبا و نگاه های پر از امید به استقبال ما خواهند آمد…
ای همسفر عشق در این سفر پر  حادثه دستت را از من جدا نکن...
با یکرنگی  و یکدلی و صداقت به راهت ادامه بده ...
توکل به خدا کن تا با کمک خداوند  به سلامت به شهر عشق  برسیم
تا در آنجا  بتوانیم همدیگر را در آغوش هم بگیریم…
 الهی به امید تو .......
گرفتار عشق  چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 آذر ماه سال 1387

یک لحظه با شکستن قلب مهربانت ، قلب من نیز میشکند ، اینگونه دلگیر نباش ، یک لحظه غم تو مرا به ماتم مینشاند!


یک لحظه اشک ریختنت ، دلم را میسوزاند، اشک نریز که یک عمر مرا گریان خواهی دید!


طاقت ندارم ببینم که از لحظه های در کنار من بودن اینگونه پریشانی ،اگر تو را آزار میدهم دست خودم نیست ، عاشقم و دلم نمیخواهد که روزی  دوباره تنها شوم!


اگر تو را با حرفهایم میرنجانم مرا ببخش ، من گرفتار توام ،  طاقت بی تو بودن را ندارم!


اگر یک روز بی تو باشم ، دنیا برایم تیره و تار خواهد بود ، بیخیال زندگی ،من نیز خواهم رفت ، به جایی که دیگر حس نکنم که بی تو هستم !


یک لحظه با سکوتت ، صدای فریاد مرا خواهی شنید ،سکوت نکن ، تا ناله نکند قلبی که طاقت سکوت تلخ تو را ندارد!


یک لحظه با نبودنت مرا به آتش خواهی کشید، حالا که آمدی برای همیشه با من باش که طاقت سوختن را ندارم!


دیگر تنی ندارم برای سوختن ، هر که آمد مرا سوزاند ، نابود کرد مرا ،تو دیگر با ما اینگونه نباش ، مرا دوست داشته باش ، همیشگی باش!


یک لحظه بی محبتی ببینم ، از غم و غصه میمیرم ، یک لحظه حس کنم که از من خسته ای ،دیگر به من نگو چرا اینک دلشکسته ای؟!


نمیخواهم یک لحظه دور از تو باشم ، وای به آن روزی که یک عمر بی تو باشم ،آن روز عمری باقی نخواهد ماند...


زیرا در همان لحظه ی رفتنت ، دیگر مرا نخواهی دید!

عاشقترینم  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387

نمیدانم  ابراز عاشقی غیر از آنکه به آن که دوستش داری وفادار باشی و صادق ، چگونه است اما میدانم که من عاشق ترینم....


نمی دانم چگونه باید با آنکه دوستش داری بمانی ، بمانی و مجنون هم بمانی ، مجنون تر از یک عاشق دیوانه ولی میدانم که من مجنون ترینم...


نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است و چگونه باید برای آنکه دوستش داری دلتنگ شوی اما میدانم  که من دلتنگترینم.....


نمیدانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است، و یا دلی که در گرو دلی دیگر است چگونه باید از آن  مهمان نوازی  کند اما میدانم که من خوشبخترینم...


نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم ؟


آری بدان که  بعد از تو من بدبخت ترینم.....


نمی دانم چگونه باید با تو باشم ، چگونه باید راز دلت را بیابم ، و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم اما بدان که من داناترینم...


نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت ، همه لحظه های زندگی  من سرد و بی حوصله می شود ؟ آری بدان که من در آن زمان تنهاترینم....

زرد , سرخ , ارغوانی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 11 آذر ماه سال 1387

زرد و سرخ و ارغوانی
                                    برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
                                     آرزوهای ما نیز

درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند:
                                     ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
                                     از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو  برگ    
                                     ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
                                     آه بهار  آرزو، بر سر ما گذر نکرد

توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی 
روی قلبم نشسته

همچو خزان خموش و زرد
                                     در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
                                     باز به چشم خسته ام

زرد و سرخ و ارغوانی
                                    برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
                                     آرزوهای ما نیز

   1      2      3      4      5      6      7    >>